راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • اشک تمساح ( داستان )
    اشک تمساح ( داستان )
    مرد مسافر، از دور چشمش به مردی افتاد که در وسط بیابان نشسته و بر سر و روی خود می‌زند. با خود گفت: باید نزدیک‌تر بروم تا ببینم چه اتفاقی برای این مرد بیچاره افتاده که این‌طور بی‌قراری می‌کند.
  • هتل زرّافه بفرمایین!
    هتل زرّافه بفرمایین!
    آن روز داشتم از کنار خیابان درازی رد می‌شدم که یک آگهی دیدم. زرّافه‌ای که بچّه‌اش را گم کرده بود، یک آگهی دراز داده بود تا بچّه‌اش را پیدا کند. فکری کردم و دیدم من هم چند روزی می‌شود که مامانم را گم کرده‌ام. من یک بچّه‌ی کوچولوی آدم هستم و ماما نم یک آدم
  • عجب اشتباهی
    عجب اشتباهی
    مرد ناشنوا، وقتی که از خانه خارج شد، متوجه شد که در خانه همسایه باز است. عده‌ای داخل می‌شوند و عده‌ای بیرون می‌آیند. مدتی با تعجب آنها را نگاه کرد. خجالت می‌کشید جلو برود و بپرسد چه خبر شده! چون می‌دانست چیزی نخواهد شنید...
  • تعداد بازديد :
  • 5901
  • دوشنبه 13/8/1387
  • تاريخ :

باغ گلابی

حامد کوچولو

حامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش‌نعمت رسید. از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت. گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند.

 

حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد.

 

چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد. او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید.

 

در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت را در مقابل خود دید که با چوب‌دستی‌اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می‌کند.

 

حامد به زحمت گلابی‌ها را فرو داد و قبل از آنکه مش‌نعمت چیزی بگوید، گفت:

 این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست. من هم بنده‌ی خدا هستم. حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟

مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.

حامد فریادی از درد کشید و گفت:

مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می‌زنی؟

 

مش‌‌نعمت در حالیکه با یک دست چوبدستی‌اش را بر کف دست دیگرش می‌زد، گفت:

 این چوبدستی را می‌بینی؟ این چوب خداست. دست مرا هم می‌بینی؟دست یک بنده‌ی خداست.

خودت هم که گفتی بنده‌ی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا با چوب خدا، بنده‌‌ی دیگر خدا را کتک بزند؟

 

آنگاه دوباره چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.

حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می‌پیچید گفت:

از آنچه گفتم معذرت می‌خواهم. باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می‌شدم.

چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!

 

 

 
مش‌نعمت با شنیدن این سخنان چوب‌دستی‌اش را بر زمین انداخت و گفت:

 زود از باغ من بیرون برو

و سپس از آنجا دور شد.

 

منبع: مثنوی مولوی

*********************************

 

مطالب مرتبط

 

 

آرزوهای خورشید

دو موش و یک آرزو

افسانه‌ی شهر یک چشمی‌ها

قورباغه بد شانس

سمورهای شجاع

گوهر گرانبها

یک نقّاشی برای آقای باغبان

گربه‌ی صورتی

 

توجه: جواب سوال را در این لینك بخوانید

 

 

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
hasansarvari
عالیه.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 28/8/1387 - 11:22
ali1372
خیلی خوب و عالی بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 16/8/1387 - 15:47
sima1343
عالی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 16/8/1387 - 0:1
hasan1343
بسیار جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 15/8/1387 - 23:54
shima rahmati
خیلی آموزنده بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 15/8/1387 - 8:23
zahra43211234
خیلی قشنگ بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 13/8/1387 - 19:34
ناشناس
توپ
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 13/8/1387 - 12:56
3248212
باتقدیر وتشكر عالی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 13/8/1387 - 12:44